صفحه اصلي
تاريخچه
همسنگر
اخبار
نانوشته ها
یادواره
ستون آزاد
گاهشمار
جستجو
درباره ما
تماس با ما
پيوندها
عضویت در خبرنامه
شهيد
آزاده
جانباز
رزمنده
مفقود الاثر

پوسته
نام کاربری
کلمه عبور

« ورود »     « عضویت »
« بازیابی کلمه عبور »


اذان صبح(تهران)5:14
اذان ظهر(تهران)13:2
اذان مغرب(تهران)19:41
16 شهریور 1389
7 September 2010


کاربران حاضر:0
مهمان:6
بازدید امروز:195
کل بازدیدها:117582




























ستون آزاد




خطابه همسر شهيد نواب صفوي يک روز پس از شهادت او

بانو «نيرة‌السادات احتشام رضوي» همسر شهيد نواب صفوي ، گفتني هاي فراواني از مبارزات همسرش دارد اما شايد شورانگيزترين خاطره وي ، مربوط به فرداي تيرباران فدائيان اسلام و دفن شبانه آن ها است. آن چه مي خوانيد روايت اين بانوي مجاهد است درباره آن روز تاريخي:

در تمامي مدتي که آقا در زندان به سر مي برد, من شبها تا صبح دعا مي کردم که آقا شهيد نشود اما روز بيست و هفتم ديماه خانم واحدي و چند نفر ديگر به منزل ما آمدند. اشک چشمها راه کلام را بسته بود, پس از چند لحظه گفتند: "راديو اعلام کرده نواب صفوي و يارانش به شهادت رسيده اند. " از شدت غم ابر تاريک و سياهي جلوي چشم هايم را گرفت, زانوانم سست شد اما ننشسته و براي گرفتن پيکر همسرم به خانه آقاي بهبهاني رفتم, ايشان به زندان تلفن کردند, اما آنها پاسخ دادند: "اجساد را در قبرستان مسگرآباد دفن کرده ايم. " قصد داشتم با گرفتن پيکر نواب, انقلابي به پا کنم اما نشد بنابراين عصر آن روز به مسگرآباد رفتم, چند هزار نفر آنجا ايستاده و 24 کاميون نيروي مسلح نيز اطراف قبرستان را محاصره کرده بودند. با ديدن مزار نواب بغض گلويم را گرفت, هر جا را نگاه کردم, تاريک بود, دنيا براي من تمام شد. چند لحظه کنار قبر همسرم گريه کردم, ناگهان يکي از افسران جلو آمد و با خشونت گفت: "بلند شو, اينقدر گريه نکن. " ديگر سکوت را جايز ندانستم, بايد انتقام نواب را ميگرفتم, نبايد ميگذاشتم که با شهادت نواب همه چيز فراموش شود. به همين دليل بي آنکه ناراحت باشم گفتم:
"آري, خاندان آل محمد را بني اميه همين گونه تسليت دادند. اي يزيد, اي پسر پهلوي, چه خوب ثابت نمودي که از چه قوم و چه سلسله اي هستي. تو فرزندان پيامبر (ص) را نيمه شب به جرم دينداري ميکشي و تصور ميکني که مي تواني جابرانه و ظالمانه حکومت نمايي. هيهات! به خدا سوگند, اگر تمام مردان ما را بکشي, ما زنها حاضريم در مقابل گلوله هاي ناجوانمردانه شما و دشمنان اسلام بايستيم و بدنهاي خود را مشبک کنيم. اي يزيد! چنگال انتقام حلقوم کثيف تو و يارانت را خواهد گرفت و خواهد فشرد و جان کثيفت را خواهد سترد. اي يزيد! [محمد رضا شاه] نديدي پدر جنايتکارت معاويه [رضاشاه] در آن ذلت و بدبختي در "جزيره موريس " به درک واصل شد. عن قريب تو نيز به او ملحق خواهي شد. اي پسر پهلوي! تو تصور ميکني اين چراغهاي فروزان اسلام را خاموش کرده اي, هيهات! به خدا سوگند! که اين چراغها فروزانتر و مشتعلتر شده, [همانا] قطرات خون عزيز نواب و يارانش مي جوشد و از تو انتقام ميگيرد. اي مردم! آيا ميدانيد که نواب و يارانش را اين جنايتکاران به چه جرمي به شهادت رساندند. [به اين دليل که نواب] ميگفت: "اين جا کشور جعفر بن محمد الصادق (ع) است. اينجا احکام نوراني اسلام بايد جاري شود. شاه و دربار و درباريان و زنهاي فاسدشان شب تا صبح مشغول شراب خوارگي و رقص و پايکوبي و هرزگي هستند و اين گوشه مملکت مردم فقير و مستمند و درمانده زندگي ميکنند, فرزند بيماري از بيدارويي و کمبود غذا در آغوش مادرش ميميرد و [سران مملکت] در بيخبري به سر ميبرند. يک قاضي دادگستري که تا نيم شب شکم نحسش را از مشروبات الکلي پر کرده, فردا چگونه پشت ميز قضاوت مينشيند و قضاوت ميکند. "
سران و افسران رژيم دايره وار اطراف من ايستاده بودند, پس از بيان اين سخنان ناگهان آنها نيز گريه کردند, دوباره فرياد زدم:
"اي صفوف بني اميه! که ايستاده ايد و مرا مينگريد و ميگرييد, گريه کنيد, که اشک ندامتتان هرگز نخشکد, خود ميدانيد, به چه جنايت بزرگ و نابخشودني دست زديد. اي تيمور بختيار! "عبيدالله بن زياد ", فرزند پيامبر, شهيد معظم سيد عبدالحسين واحدي را با دست پليد و کثيفت در فرمانداري نظامي به شهادت رساندي و به دروغ در جرايد جور ديگر منعکس ميکني. اي "ابن سعد " اي آزموده! انگشتر گرانبها از همسر "رزم آرا " مي ستاني و حکم قتل نواب و يارانش را صادر ميکني. ولي بدانيد, به خدا قسم! دخترهايم را چنان تربيت ميکنم که از شما جنايتکاران انتقام بگيرند. خدايا اين قربانيان ناقابل را به کرمت بپذير ... سلام بر تو اي نواب عزيز. سلام بر تو اي عاشق خدا. سلام بر تو اي کشته شده راه حق. آفرين بر تو و آفرين بر ياران وفادارت, چه خوب در راه حق عشق بازي کردي, و گوي عشق را از همه ربودي. نواب عزيز هميشه ميگفتي: "اي کاش در عاشورا بودم و جدم حسين را ياري ميکردم. " چه خوب جدت حسين را ياري کردي.
سپس در مورد جنايات شاه و درباريان براي مردم سخناني را گفتم, حدود يک ساعت و نيم براي مردم سخنراني کردم. تنها آرزويم در آن لحظه اين بود که آنها ما را به شهادت برسانند, تا من و بچه هايم [و طفلي که در رحم داشتم] در کنار قبر نواب به او بپيونديم. قبل از شهادت آقا نيز هميشه از خدا ميخواستم من و بچه هايم فداي نواب و راهش بشويم. هيچ کس باورش نميشد که من اينگونه حقايق را بگويم, مردم با تعجب ميگفتند: "عجيب است, اين زن جوان چه قدرت روحي بالايي دارد. " پس از چند لحظه سکوت به کنار قبر واحدي رفتم و گفتم:
"مردم! اين سيد جوان 19 ساله سيد بزرگواري است که هيچ شب نماز شبش ترک نمي شد, و العفوهايي که مي گفت به آسمان مي رسيد, و هميشه آرزوي شهادت مي کرد. "
ميان قبر هر شهيد دو قبر فاصله بود, به کنار آرامگاه طهماسبي رفتم, مردم هيجان زده به من نگاه ميکردند, رو به آنها سخن خود را آغاز کردم:
"ايشان مرتباً به همسرشان مي گفتند اگر مرا 70 مرتبه با قيچي تکه تکه کنند و بکشند و باز زنده کنند و به شهادت برسانند من باز آن شهادت را دوست دارم. "
پس از اين واقعه مجله خواندنيها نوشت: "روح نواب در همسرش حلول کرده و با سخنرانيهاي آتشينش مردم را آماده يک انقلاب کرده است. "
من روز سوم و هفتم نواب نيز سخنراني کردم, اما پس از مدتي يکي از افسران شهرباني مخفيانه به پدرم گفت: "رژيم قصد دارد مرا به طور اتفاقي زير کاميونهاي ارتش محافظ مسگرآباد بکشد يا اينکه در مسير قبرستان مرا بدزدند و بعد بکشند. " در همين موقع يکي از دوستان, نواب را در خواب ميبيند که اظهار ناراحتي کرده و ميگويد: "به بچه هاي من بگو براي مدتي سر خاک من نيايند, اينجا خطرناک است. " به همين دليل پدرم به من گفت: "دخترم اگر تو را با رگبار مسلسل بکشند, اين براي تو افتخار است ولي اگر تو را بدزدند و پوست صورتت را بکنند, آن مرگ ناجور است. خودت را براي مدتي در خانه محبوس کن. "

منبع