خبرگزاري فارس: از مرحوم نواب پرسيدند چرا کارهايي که تو ميکني آيت الله العظمي بروجردي نميکند؟ ايشان ميفرمايد: براي اينکه من سرباز اسلام هستم و آقاي بروجردي افسر هستند و تا زماني که سرباز هست افسر به ميدان نميرود.

آن چه مي خوانيد ، خاطرات مرحوم حجت الاسلام رضاگلسرخي کاشاني از فضلاي حوزه علميه قم درباره فدائيان اسلام است. خاطرات ايشان حاوي مطالب شايان توجهي پيرامون روابط حوزه علميه قم (به زعامت آيت الله العظمي بروجردي) با فدائيان اسلام مي باشد:
*آشنايي با شهيد نواب و فدائيان اسلام
شايد من حدود 17-18 ساله بودم که با مرحوم نواب صفوي از نزديک آشنا شدم. اولين دفعه ايشان را در زندان قصر ديدم، اگر چه قبلا از نزديک سخنرانيهاي ايشان را در مدرسه فيضيه ديده بودم، ولي جلسه خصوصي آشنايي من با نواب در زندان قصر بود. يادم هست وقتي وارد زندان شدم اولين جملهاي که ايشان ميگفت اين بود: " ... چه زودگذر است دقايق و ساعات. و چه زودگذر است روز و چه زودگذر است روزهاي هفته و چه زودگذر است هفتههاي سال و چه زودگذر است سالهاي عمر و ما به زودي ميميريم و نميدانيم آيا خدا از ما راضي است يا نه؟ زندان من تمام ميشود، زندان عمر هم پايان ميپذيرد. اما نميدانيم آيا خدا از ما راضي است يا نه؟... " اين اولين مطلبي بود که من به طور خصوصي از ايشان شنيدم و خيلي برايم جالب بود. من چند سال با ايشان در جلسات خصوصي و عمومي بودم. با ايشان جلسات خصوصي زياد داشتيم و شهدالله حتي يک کار مکروه از ايشان نديدم. من ايشان را يک سفر به کاشان دعوت کردم و اصرار نمودم که به باغ فين برويم، ايشان گفت: آيا اين سفر فين فايده تبليغي هم دارد يا نه؟ گفتم: نه! مسافرت تفريحي است. ايشان گفت: من با خودم عهد کردهام سفري که فايده ديني يا تبليغي نداشته باشم، نکنم. لذا من نميآيم بعد به مرحوم واحدي گفتند: تو برو!خلاصه ديگران و آقاي واحدي آمدند.
*خاطراتي از شيوه مبارزه با رژيم
از جمله خاطرات شخصي من اين است که شبي در منزل مرحوم نواب بودم و يادم هست آن موقع هم زندگي مخفي داشتند و براي دستگيري ايشان جايزه تعيين شده بود. صبح از خواب که بلند شدم، ديدم هيچکس نيست. نه نواب بود و نه واحدي، خدايا اينها کجا رفتهاند؟ بعد از چندي نواب آمد. بعد هم واحدي آمد. آقاي نواب زودتر آمد. وقتي سوال کردم واحدي کجاست؟ گفت: فکر ميکنم رفته باشد حليم بخرد! گفتم: چطور در اين موقعيت حساس بيرون رفته است؟ گفت: چون ديشب اينجا يکي از برادران هوس حليم کرده بود، حتما واحدي رفته برايش حليم بخرد. آنجا هرچه نان زياد ميآمد، آنها را خشک ميکردند و در کيسهاي مي ريختند، تا براي ايام اختفا از آن ارتزاق کنند. هميشه دو سه تا کيسه به ميخ آويزان بود که در وقتهاي حساس از آن استفاده نمايند... همانطور هم بود آن روز واحدي رفته بود حليم خريد و آورد. وقتي مرحوم نواب آمد گفتم: کجا رفته بوديد؟ گفت: حمام رفتم و در آنجا هم قضيه جالبي پيش آمد، گفت: من به حمام ميدان شاه رفتم - نزديک ميدان قيام (ميدان شاه سابق) حوالي مدرسه حاج ابوالفتح حمامي هست که پله ميخورد و پائين ميرود- من بيشتر مشتري اينجا بودم. خلاصه وقتي از پلهها پائين رفتم و لباسها را در آوردم تا به داخل حمام بروم که يکي آمد و خطاب به من گفت: يک ماشين نظامي به گمانم براي دستگيري تو آمدهاند. حمام را محاصره کردهاند و توي پلهها هم هستند. آقاي نواب گفت:من پس از استحمام، آمدم بيرون نماز خواندم و سپس اجازه گرفتم که لباسم را بشويم. (چون توي منزل مرحوم نواب، آب لولهکشي نبود وضع آب خيلي بد بود) هيچکدام از ماموران هم جرأت نميکردند، جلو بيايند. خلاصه لباسهاي تميزم را پوشيدم. آمدم جلوي دخل حمامي، پولم را هم دادم. در حالي که مامورين داخل پلهها ايستاده بودند، تا جلوي پلهها آمدم وگفتم: الله اکبر! مرحوم نواب قسم ميخورد که وقتي يک تکبير کشيدم، ماموران پلهها را دو تا دو تا گرفتند و فرار کردند سوار ماشين شدند و رفتند! و من از حمام بيرون آمدم و يک نفر هم به نگفت: کجا ميروي! فقط يک تکبير گفتم، هيچ اسلحهاي هم نداشتم اصلا؛ قسم ميخورد که اينها با تکبير گفتن من فرار کردند و رفتند.
خاطره ديگر اينکه: وقتي کتاب "راهنماي حقايق " يا "برنامه حکومت فدائيان اسلام " چاپ شده بود، بنده از قم به تهران رفته بودم، تابستان بود دو ساعت از ظهر گذشته بود و ميخواستم به منزلي که قرار گذاشته بوديم بروم. پيش خودم گفتم: لابد اينها ناهار خوردهاند، خوب است من هم ناهار بخورم و بعد بروم. رفتم ناهار خوردم و به آنجا رفتم. وقتي به آن منزل رسيدم، در حدود بيست - سي نفر نشسته بودند و آن کتاب را صحافي ميکردند. مرحوم نواب صدا زد:برادر! بيا ببينم! جلو رفتم. گفت: پول داري؟من هم دست در جيبم کردم، ده تومان داشتم، گفت: حقيقت اين است که برادرها غذا نخوردهاند، ناهار نداريم و براي ناهار پول هم نداريم. خلاصه چهار تومان و نيم از من گرفتند و غذا تهيه کردند، يعني فرستادند يک تغار ماست به قيمت سه تومان خريدند و شايد 15 ريال يا دو تومان هم نان گرفتند و آوردند... من هرچه اصرار کردم بقيه پولها را هم بگيرد گفت: نه، پولهايت را بگير همين چهار تومان و نيم براي ناهار ما بس است. آري، اين چهار تومان و نيم غذاي همه شد و نشستند آن کتاب را صحافي کردند و بعد مهم اين است که وقتي کار صحافي تمام شد، آقاي نواب گفت: " اين کتاب فردا صبح ساعت هشت روي ميز همه سفراي خارجي که در ايران هستند، باشد! " عدهاي تعهد کردند که اين کار را انجام دهند، و همين کار را هم کردند.
*شهيد نواب در حوزههاي علميه نجف
عرض کنم، ايشان ابتدا در نجف بودند. خودشان گفتند اولين مرتبه با مرحوم آقاي شيخ عبدالحسين اميني، خيلي دوست و صميمي بودم و تقي خوانساري خيلي نزديک بودند. اين را نيز ميدانيد که اولا خود ايشان اولين راهپيمايي را عليه رضا شاه و عليه مساله بيحجابي در سال 1317 يا 1319 به راه انداخت. البته اين قضيه در پرونده ايشان به خط خودش هم موجود هست. ايشان توي دبيرستان صنعتي تهران تظاهرات راه انداخته بود بعد دايياش ايشان را تشويق ميکند که طلبه بشود و از طرفي خودش هم علاقمند ميشود که درس بخواند. منتهي خرجي نداشته است. لذا به آبادان ميرود و مدتي به عنوان کارگر سوهانکار، کار ميکند. مقداري پول جمع ميکند آقاي قائمي هم ايشان را به نجف ميفرستد. اين خاطره کوچک را از فرزند بزرگ آقا سيد عبدالله شيرازي نقل ميکنم او ميگفت: وقتي نواب به نجف آمد، نصف روز نجاري ميکرد و نصف روز درس ميخواند. ميگفت:من نميخواهم پول سهم امام را مصرف کنم. به هرجهت تا کفايه را در نجف درس خواند. بعد، وقتي قضيه کسروي پيش آمد کرد، مرحوم اميني و چند نفر از علماي آنجا ميگويند: آيا يک مرد پيدا نميشود که به حساب اين مردک برسد؟ نواب هم ميگفت: من از اين سخن يکه خوردم، مردي پيدا نميشود؟ گفتم: چرا پيدا نميشود و حرکت کردم!
باز در پرونده ايشان هست، ميپرسند که: چه کسي به شما پول داد؟ ميگويد پنج دينار حضرت حاج سيد اسدالله مدني (شهيد آيتالله مدني)به من کمک کردند، پول را برداشتم و به ايران آمدم و اسلحه خريدم. ايشان ميگفت که جلساتي ميرفتيم و بحث کرديم که اينها خيلي مفصل است و در پروندهاش هم موجود است. خيلي از اينها هم به خط سيد محمد واحدي به عنوان خاطرات نوشته شده که در مجله "خواندنيها " چاپ شده است. البته مقداري از پيشنويس اينها نزد من است، مقدار بيشترش هم نزد آقاي عبدخدايي است. مرحوم نواب گفت: آخرين دفعه که با کسروي گلاويز شدم، در خيابان بود اين درگيري قبل از خريد اسلحه است، اول با يک شمشير که از جلو مسجد شاه خريده بودم، ميخواستم کسروي را بکشم، هر چه کردم، نشد. بالاخره مجروحش کرده بود. اين اولين جلسه زد و خورد بوده است. بعد اسلحه خريدند و با مرحوم سيد حسن امامي رفتند و او را ترور کردند.
اما يک قضيه جالبتر از اينها که من خودم شاهد آن بودم قضيه کشتن دکتر برجيس بود. دکتر برجيس يک يهودي بود که بهائي شده بود، شايد به وسيله اين شخص بيشتر از صد مسلمان را کشته بودند. اين دکتر برجيس به مسلمانهايي که ضد بهايي بودند داروي اشتباهي ميداد و آنان را ميکشت، داروخانه هم داشت. اينها در پروندهاش هم موجود است. ناگفته نماند که مرحوم آقاي بروجردي هم در اين قضيه خيلي اقدام کرد. هشت نفر از جمله آقاي رسولزاده رفتند و دکتر برجيس را کشتند، بعد هم لاالهالاالله گويان صحنه را ترک کردند و البته محرک اينها بيشتر مرحوم تربتي واعظ بود. اينها پس از کشتن دکتر برجيس، به شهرباني رفتند و خودشان را معرفي کردند. ماموران هم آنها را گرفتند و به تهران بردند، بنده هم جزو متهمين بودم که به عنوان "رضا گلرخي " اسمم در پرونده بود. محاکمه علني بود چون به دستور آيتالله بروجردي، مرحوم آقا سيد محمد بهبهاني و مرحوم آيتالله کاشاني دخالت کرده بودند،البته نفوذ آقاي بهبهاني خيلي بيشتر بود. بهائيها هم وکيلي گرفته بودند به نام دکتر عبدالله رازي. وي در دفاع از دکتر برجيس يک روضهخواني کرد که اينان طبيبي را کشتهاند و چه کردهاند و براستي نزديک بود تماشاچيها گريه کنند. در اين شرايط رسولزاده نامهاي به مرحوم نواب نوشت که وضع ما اينطوري است و خلاصه با اين همه سفارشات جريان دادگاه دارد اينجوري ميشود. مرحوم نواب نيز، مخفي بود گفته بود: من فردا بايد در جلسه علني وزارت دادگستري به ديدن رسولزاده بروم، عده زيادي اصرار کردند که آقا نرو، چنين و چنان خواهد شد! نواب گفته بود غير از اينکه بروم و ايشان را ببينم چارهاي نيست. خلاصه نواب و واحدي حرکت کردند و به دادگستري آمدند. وقتي اينها وارد دادگستري شدند، يک مرتبه جلسه علني دادگاه به هم خورد چون اين سه نفر با هم وارد جلسه دادگاه شدند،امير عبدالله کرباسچيان، که نويسنده فدائيان اسلام بود، اول وارد دادگاه شد واحدي و نواب صفوي هم به دنبال او آمدند. در اين هنگام جلسه علني دادگاه به هم خورد. دکتر رازي فرياد زد: آقاي رئيس دادگاه! فدائيان اسلام مرا تهديد کردهاند، به هرحال جلسه تعطيل شد و رئيس تنفس اعلام کرد، نواب نيز با رسولزاده صحبت کرد و گفت: مطمئن باشيد برادران شما زنده هستند و اين دادگاه هيچ غلطي نميتواند بکند، اينها پس از انجام کارشان از دادگاه بيرون رفتند.
*فعاليتهاي فدائيان اسلام در قم
قبل از اينکه جنازه رضاشاه را به قم بياورند، فدائيان اسلام جلسات عمومي در قم داشتند من در آن موقع جزو فدائيان اسلام نبودم، اما برنامهها و جلساتشان را ميديدم. ولي به آنان نزديک نبودم. باري، نواب دستور داد که فردا هيچ طلبهاي نبايد از منزل بيرون بيايد و اگر يک عمامه به سر براي تشييع جنازه رضاشاه بيرون آمد، اين عمامه به سر حق زندگي کردن ندارد! و حقا يک عمامه به سر هم از منزل بيرون نيامد. جنازه رضاشاه را هم نياورده،يکسره به سوي تهران حرکت دادند ما هم بيرون نيامديم. اما ديگران ميگفتند: هيچ طلبهاي بيرون نيامده بود.
منبرهايي که مرحوم نواب صفوي ميرفتند، در مراکز مختلف بود که من عکس چند تا از اين جلسات را دارم، از جمله در مسجد امام منبر ميرفتند در صحن حضرت معصومه منبر ميرفتند و نيز در مدرسه فيضيه و دارالشفا هم سخنراني کردند که منجر به زدوخورد شد. جماعت معروف به الوار، فدائيان اسلام را کتک زدند.
توضيح اينکه: به فدائيان اسلام ميگفتند "احرار " و به آنان ميگفتند: "الوار... " به دنبال اين درگيري، آقاي بروجردي دستور داد که در مدرسه دارالشفا و فيضيه را ببندند و از آن موقع بود که درب فيضيه به صحن يعني دري که بين مدرسه فيضيه و صحن حضرت معصومه است بسته شد. چون فدائيان اسلام سخنراني ميکردند وقتي ماموران ميخواستند آنان را بگيرند از اين درها خارج و فرار ميکردند لذا، اين درها بسته شد.
*آيتالله بروجردي و فدائيان اسلام
در مورد رابطه فدائيان اسلام با آيتالله بروجردي چيزي که من يادم هست اين است که: چند مرتبه به خاطر عضويت در فدائيان اسلام شهريه مرا قطع کردند.
هر دفعه هم آقاي جلال آشتياني ميرفت و آن را درست ميکرد. يک دفعه من خودم ناراحت شدم، نامهاي نوشتم و خدمت آقا رفتم. در آن نامه نوشتم: که تا حالا دو سه مرتبه شهريه من قطع شده، به عنوان اينکه به آقاي نواب صفوي و فدائيان اسلام ارادت داشتهام و اينها قطع شهريه را به حضرتعالي مستند ميکنند، من مقلد شما هستم اگر شما با فدائيان اسلام مخالفيد بفرمائيد من پيرو آنان نباشم، شهدالله (خدا گواه است) خودم خدمت آقاي بروجردي رفتم و نامه را هم خودم به آقاي بروجردي دادم، ايشان نامه را خواندند و فرمودند: خدا توفيقتان دهد نه شهريه از طرف من بوده و نه مخالفتي با فدائيان اسلام دارم. اين مطلب را ايشان فرمودند. البته مخالفتها با فدائيان اسلام توي دستگاه آقاي بروجردي بود، که شما اين موضوع را ميدانيد.
چيزي که در پرونده نواب، راجع به آيتاللهالعظمي بروجردي براي من جالب بود اين است که از ايشان سئوال ميکنند: شما مجتهدي يا مقلد؟ ميگويد: من مجتهد متجزي هستم! ميگويند ما تا حالا مجتهد متجزي نشنيدهايم. ميگويد: خيلي چيزها هست که شما نشنيدهايد! اينهم از جمله آنهاست. در بعضي مسايل از جمله مسايل سياسي اجتهاد ميکنم. ميگويند: شما اعلم هستيد يا آقاي بروجردي؟ ميگويند: طبعا آقاي بروجردي ميگويند: پس چرا کارهايي که تو ميکني او نميکند؟ ايشان ميفرمايد: براي اينکه من سرباز اسلام هستم و آقاي بروجردي افسر هستند و تا زماني که سرباز هست افسر به ميدان نميرود. ايشان مقامشان عاليتر است و از طرفي ما هستيم، اگر ما نبوديم، ايشان اقدام ميفرمودند و با وجود ما لازم نيست که ايشان اقدام بکند. اين جوابي است که نواب در بازجويي گفته بود، با اينکه خيلي اذيت و شکنجه شده بود. ايشان، اين جواب را در مدافعات خود گفته است که اگر چاپ شود براي معرفي خود ايشان کافي است. ناگفته نماند که اين دفاعيات به خط خودش هست. ميگويند: شما غير از اينها چه کساني را ميخواستيد بکشيد؟ ميگويد: شاه، علي اميني... هفت نفر را ميگويد که فقط نام اين دو نفر را يادم هست. ميگويند چرا؟ ميگويد: چون اينها "مهاجم به اسلام " و "مفسد فيالارض " و "محارب "اند. ايشان اين هر سه اصطلاح را استعمال کرده است. بازجو ميگويد: شما روي چه عنواني و به اجازه کدام مجتهد اين کار را کردهايد؟ وي ميگويد: اجازه مجتهد نميخواهد، زيرا ما جهاد که نميکنيم. اينها مهاجم هستند و اگر کسي به اسلام و ناموس مسلمين مهاجم بود، بر هر مسلماني واجب است دفاع کند و چون ما قدرت داريم و ميتوانيم، دفاع ميکنيم و قصد داشتيم اينها را بکشيم. باز ميگويد: شما مکرر گفتهايد: ما براي اسلام و به عنوان اسلام کار ميکنيم، شما علاء را به عنوان اينکه پيمان بغداد را امضا کرده است قصدداشتيد بکشيد اين با کجاي اسلام مطابقت ميکند؟ ميگويد: اين تز شماست که ميگوييد: سياست از دين جداست و اين را تبليغ ميکنيد. ما اين پيمان بغداد و شرکت کردن و نظارت در آن را جزو مسايل اسلامي ميدانيم و روي اين حساب مداخله ميکنيم نه روي حسابهاي ديگر.
واقع جريان اين است که برخي افراد که در بيت آقاي بروجردي بودند خيلي مقرب بودند از جمله آقاي شيخ علي طاهري بود، آقاي شيخ اسماعيل ملايري بود و عده ديگر، اينها همه با فدائيان اسلام مخالف بودند. يعني جو آن روز حوزه اين طور بود که خيليها با دخالت در سياست مخالف بودند و کارشکني ميکردند. شايد قصه مرحوم مجاهدي را شنيدهايد. اين قصه هم شنيدني است: وقتي نواب به اعدام محکم شد، خانم ايشان به قم آمد مرحوم مجاهدي به خانم نواب گفت: نامهاي به آقاي بروجردي بنويسيد و اضافه کرد: که در جريان واقعه 25 آذرماه، آذربايجان، من نظير اين نامه را براي آقاي بروجردي بردم و ايشان يک کسي را از مرگ نجات داده است من ميدانم تاثير دارد. نواب که ديگر از آنها کمتر نيست. شما چيزي بنويسيد. من نامه را ميبرم و بدين ترتيب خانم نواب نامه را نوشت و به آقاي مجاهدي داد. آقاي مجاهدي آمد و گفت: من به منزل آقاي بروجردي رفتم اما مرا راه ندادند.
*سفر شهيد نواب به مصر
بنده در اردن با بعضي افراد که نواب را ديده بودند،ملاقاتي کردم البته از خود ايشان نقل ميکنم که ميگفت: من وقتي به مصر رفتم، از طرف "اخوانالمسلمين " دعوت شده بودم، منتهي دولت مصر در همان روزها گروه اخوانالمسلمين را منحل کرد. لذا از طرف دولت مصر آمدند و گفتند : ميزبان شما ما هستيم، ايشان ميگفت: من به شوراي انقلاب مصر رفتم. از لشکر و گارد احترام نيز، سان ديدم. وقتي آمدند روي صندليها بنشينند، صندلي مرا در دريف سفراي کشورهاي اسلامي گذاشته بودند و من ديدم اين توهين به شيعه است که من در رديف عقب باشم آمدم بين نجيب و ناصر- يک صندلي گذاشته بودند، که نميدانم مال کي بود- نشستم، ميگفت: سه تا صندلي، ظاهراً مربوط به بعضي از اعضاي شوراي انقلاب مصر بود خلاصه، يک صندلي ديگر آوردند... به هر جهت نواب ميگفت: من روي صندلي بين نجيب پاشا و ناصر نشستم ديدم اينها که سان ميدهند و رژه ميروند، نميتوانند حرف بزنند، من بلند شدم و گفتم: "حيالله مصر، و حيالله شعب مصر " و شروع به شعار دادن کردم. آنها هم جواب دادند. شعارهايش نيز يادم هست گفتم بگوييد "الاسلام ديننا و القرآن دستورنا و الموت في سبيلالله اسمي امانينا " نواب ميگفت: من اين شعارها را دادم و اينها هم جواب دادند. از جمله چيزهايي که از خود ايشان شنيدم. اينکه: در بازگشت از سفر مصر در اردن با ملک حسين هم ملاقاتي کرده بود که عکس آن هم هست. ايشان با دستش به پشت ملک حسين ميزند و ميگويد: که: تو ادعا ميکني که من سيد اولاد پيغمبر هستم بايد از فلسطين دفاع کني و چنين و چنان کني. ملک حسين هم همينطور ايستاده است و هيچ نميگويد!
به نقل از فارس