¤ به اينجا رسيديم که شما موقع عقب نشيني به سه مجروح که حالشان خيلي وخيم بود رسيديد و فرياد ناشي از درد يکي از آنها باعث شد عراقي ها متوجه شما شده و به سويتان تيراندازي کنند.
- بله، عراقي ها همين طور که تيراندازي مي کردند جلو هم مي آمدند. فرماند ه شان چهره وحشتناکي داشت و خيلي تنومند بود. به جاي پوتين، چکمه پوشيده بود و چکمه هايش پر از خون بود. از بس که بين بچه ها رفته بود و تيرخلاص زده بود. با لگد مي زد به سر و صورت و شکم و پهلوي بچه هايي که افتاده بودند. دوتا هفت تير دستش بود و دائم خشاب عوض مي کرد و شليک مي کرد. چشم هايش تغار خون بود. حتي به سر جنازه ها هم تير مي زد.
وقتي به ما رسيد، نگاهي پراز غيظ به من کرد، بلندم کرد و شروع کرد به عربي حرف زدن. من هم که نمي فهميدم چه مي گويد، نمي دانم چه شد که رفت آنطرف تر و کمي از ما فاصله گرفت. در همين حين يکي از عراقي ها که تيربار گرينفي دستش بود آمد نزديک من. سر تيربارش را گذاشت روي سينه ام و زل زد به من.
يک کلاه آهني سرم بود که همانوقت يادم آمد يک عکس امام هم جلوي آن است. به ما گفته بودند اگر اسير شديد، قبلش اين جور نشانه ها را از خودتان دور کنيد چون عراقي ها خيلي اذيت مي کنند. خلاصه اين عکس امام هنوز روي کلاه آهني ما بود. يکدفعه دست انداخت و کلاه آهني را برداشت. کلاه را به من نشان داد و به عکس آقا اشاره کرد. من هم شروع کردم به خواندن اشهدم.
ناگهان سرباز عراقي شروع کرد به فرياد زدن. مي گفت: الله اکبر، خميني رهبر، صدام کافر! صدام کافر!
عکس امام را جدا کرد و شروع کرد به ماليدن به سر و صورتش.
¤ يعني اين قدر به حضرت امام ارادت داشت؟!
- بيشتر علتش اين بود که تمام کلاه من از تير و ترکش مثل آبکش سوراخ سوراخ و داغان شده بود اما جايي که عکس امام بود کاملا سالم بود و هيچ ترکشي نخورده بود. سرباز عراقي اين را يک معجزه مي دانست و در واقع هم همين طور بود. درگيري ها آنقدر شديد بود که من اصلا متوجه ترکش هايي که به کلاهم خورده بود نشده بودم. تازه وقتي سرباز عراقي کلاه را نشانم داد فهميدم، چه خبر بوده و چقدر ترکش به کلاهم خورده است.
وضعيت کلاه و سالم بودن عکس امام و البته خود من باعث شده بود اين سرباز منقلب شود و آن شعارها را بدهد.
¤ بقيه عراقي ها عکس العملي نشان ندادند؟
- پيش خودم فکر کردم الان است که دخل هر دوي ما را بياورند. اما عکس العملي نشان ندادند. حالا من نمي دانم آن فرمانده شان هم اين صحنه ها را ديد يا نه.
خلاصه فرمانده شان دوباره آمد و درجا دستور داد آن دو مجروحي که وضعشان خيلي وخيم بود را به رگبار بستند و شهيد کردند. من ماندم و آن مجروحي که پايين تنه اش داغان شده-بود. ما را راه انداختند.
آن مجروح يک تکاور ارتشي بود که هيکلي ورزيده و قوي داشت. اين بنده خدا را بلند کردند و انداختند روي کول من! گفتند تو بايد او را بياوري.
حالا شما حساب کنيد بعد از آن همه زد و خورد و دويدن و خستگي و تشنگي و گرسنگي بايد او را هم کول مي کردم. من هم که جثه اي نداشتم. نمي توانستم قدم از قدم بردارم. با هر مکافاتي بود شروع کردم کشان کشان جلو رفتن.
تکاور مجروح گفت صبر کن و مرا پايين بگذار. تو که نمي تواني من را ببري. خلاصه از او اصرار و از من انکار.
گفتم؛ آخر تو چطور مي خواهي بيايي؟ مي گفت تو کارت نباشه، من بلدم. مي آيم. بالاخره ما گذاشتيمش پايين.
يکدفعه دستهايش را گذاشت زمين و پاهايش را آورد بالا. شروع کرد روي دستش راه رفتن! هر ضربه اي که با دستش به زمين مي خورد، خون هاي لخته شده از فانسقه اش بيرون مي زد و تکه تکه روي زمين مي ريخت. با اين وضعيت شروع کرد به راه رفتن روي دستهايش. براي من که داشتم با چشم هايم مي ديدم باورکردني نبود.
عراقي ها و مخصوصا فرمانده شان وقتي اين صحنه را ديدند که چطور يک رزمنده مجروح ايراني، روي دستهايش مي رود، نتوانستند طاقت بياورند. فرمانده عراقي فرياد کشيد: ارمي! ارمي!
من را کشيدند کنار و تکاور مجروح را در همان وضعيت به رگبار بستند و به شهادت رساندند. هرکدام از عراقي ها يک خشاب تير روي اين بنده خدا خالي کردند.
¤ شما اين سه مجروح را مي شناختيد؟ اسمشان را نپرسيديد؟
-نه نمي شناختمشان. موقعيت همه اصلا طوري نبود که دراين فکر باشم که بپرسم. ذهنمان درگيرتر از اين حرفها بود.
البته رفتنمان به همين سادگي هم نبود. آتش خودي زياد بود. هر وقت توپ يا خمپاره اي مي آمد، عراقي ها خيزمي رفتند. فرمانده عراقي هم که دست مرا گرفته بود ؛، خودش خيز مي رفت اما با دستش مرا نگه مي داشت و اجازه نمي داد روي زمين بخوابم. چون روي زمين پر از جنازه بود. همه هم مسلح بودند. اسلحه بود. نارنجک بود. مي ترسيد يک وقت من اسلحه يا نارنجکي بردارم و کاري بکنم.
کار خدا يک گلوله نزديک ما به زمين خورد. همان دستي که با آن من را ايستاده نگه داشته بود قطع شد و خون فوران زد. دور خودش مي-پيچيد و مثل گرگ زوزه مي کشيد و ناله مي کرد. عراقي ها ريختند و مي گفتند؛ سيدي! سيدي! برانکارد آوردند و سريع منتقلش کردند. دستش کنده شده بود.
رسيديم به خاکريز عراقي ها. تا رفتيم بالاي خاکريز يکي از سربازهايي که آنجا بود تيربارش را مسلح کرد و خواست مرا بکشد. ناگهان همان سربازي که با ديدن عکس امام منقلب شده بود پريد جلوي من و نگذاشت تيراندازي کند. يک لگد هم زد به سينه آن يکي سرباز و پرتش کرد آن طرف. بعد هم به من فهماند علت اين حرکت آن سرباز اين بوده که همان وقت بر اثر آتش ايران برادرش همان جا کشته شده و خيلي عصباني بوده و مي خواسته انتقامش را بگيرد.
تا از خاکريز آمديم پايين همه عراقي ها جمع شدند تا من را ببينند. حلقه زده بودند و از سر و کول هم بالا مي رفتند. حالا گلوله هم مي آمد. هر چقدر فرماندهانشان داد مي زدند متفرق نمي شدند. خيلي تعجب کرده بودند. بعضي هايشان برايم شکلک درمي آوردند. دوباره سروکله همان سرباز پيدا شد. دو تا قمقمه آب با يک سيب و يک خيار هم با خودش آورده بود. آب يکي از قمقمه ها را ريخت روي سرم. موهايم مثل برس سيمي شده بود. از بس گرد و خاک گرفته بود، دست لاي موهايم نمي رفت. حوله را هم داد تا سرم را خشک کنم. آن يکي قمقمه را هم براي خوردن داد، به علاوه سيب و خيار. من آب و ميوه ها را دادم به اسراي مجروحي که آنجا بودند. يک دفعه در ميان عراقي ها ولوله اي افتاد. برايشان قابل باور نبود که من آب و ميوه را به بقيه بدهم. آه عجيبي از نهاد همه شان برآمد.
يکي از فرماندهان تا مرا ديد، مرا سوار تانک کرد و برد کنار سنگرش. سريع دستور داد دوربينش را آوردند و داد به سربازش تا عکس بگيرد. دستش را انداخته بود دور گردن من و با يک غرور و تکبر خاصي ژست گرفته بود. در حالت هاي مختلف. بقيه هم آمده و صف کشيده بودند و عکس يادگاري مي گرفتند. همه اش مي گفتند «تذکار» که بعد فهميدم يعني يادگاري.
¤ چند نفر اسير بوديد؟
- گمان کنم غير از من دو نفر ديگر هم بودند که مجروح بودند. يکي شان آقاي رضايت- تيربارچي- بود. پايش تير خورده بود.
¤ از آنجا به کجا منتقل شديد؟
- سوار هايفا شديم و بردندمان بصره. يک سالن آمفي تئاتر بزرگي بود که دورش سيم خاردار کشيده بودند و همه پنجره هايش را هم با نبشي بسته بودند. ما را بردند آنجا. من آن شب تا صبح خواب نداشتم. عراقي ها فوج فوج براي تماشاي من مي آمدند. خبر پخش شده بود که يک بچه ايراني اسير شده است.
تا مي رفت يک ذره چشمم را ببندم، يک دفعه بيدارم مي کردند. آنهايي که خيلي بدجنس بودند با لگد و برخي هم که کمي رحم داشتند آرام تر بيدارم مي کردند. خيلي هايشان هم بودند که حتي به صدام فحش مي دادند. بعثي ها هم که با مشت و لگد بيدارم مي کردند. از طرز بيدار کردنشان مي فهميدم چطور آدم هايي هستند.
صبح عراقي ها يک اکيپي تبليغاتي راه انداختند که من را ببرند خط مقدم و به نيروهايشان نشان بدهند.
¤ چرا؟!
- که بگويند رزمنده هاي ايراني همه شان مثل اين بچه هستند. ما را بردند خط اول خودشان. شروع کردند با بلندگو صحبت کردن. همه نيروهايشان جمع شدند. جمعيت خيلي زيادي بود.
يکي که بلندگو دستش بود پرسيد کي فارسي بلده؟ يکي از عراقي ها آمد جلو و حرف هاي فرمانده عراقي ها را ترجمه مي کرد. گفته بودند اين اسمش مهدي است و مهد کودکي است! ايراني ها او را از مهد کودک دزديده و به جبهه آورده اند. شما نترسيد چون بيشتر نيروهاي ايراني همين طور بچه هستند و اگر شما مقاومت کنيد پيروز مي شويد. آن تکبيرهايي هم که شب ها مي شنويد از بلندگو پخش مي شود!
آن سرباز همه اينها را براي من ترجمه مي کرد.
¤ شما چه کرديد؟
- من وقتي فهميدم چه مي گويند خيلي عصباني شدم. فرمانده عراقي از من پرسيد چند سالت است؟ گفتم 15 سال. او گفته بود شش سال! بعد هم گفتم من داوطلب به جبهه آمده ام. مترجم همه اينها را ترجمه مي کرد. خلاصه هر دروغي گفته بودند من تکذيب کردم. نيروهاي عراقي شروع کردند به هو کردن.
اين کار تبليغاتي عراقي ها در روحيه نيروهايشان نه تنها اثر مثبت نمي گذاشت بلکه وقتي
مي فهميدند من رزمنده داوطلب بوده ام برعکس مي شد. اين قضيه را خود فرماندهانشان هم فهميده بودند. خوب خيلي برايشان سنگين بود و خيلي ما را اذيت کردند. چند روز به ما آب ندادند، غذا ندادند.
¤ غير شما اسير ديگري هم بود؟
- بله. من و چند نفر ديگر هم که کم سن و سال بودند. البته من از همه کوچک تر بودم و بيشترين توجهات و تلاششان درباره بنده بود. يادم هست يک روز دست و پاي مرا بستند و گذاشتند کنار يک کاتيوشا. خودشان گوشي گذاشتند و چند صد متر دور شدند. کاتيوشاي 40 تايي شروع کرد به شليک کردن. نمي دانيد چه حالي شده بودم. صداي وحشتناکي داشت گوش من ديگر نمي شنيد. حرارت و آتشش هم که جاي خود دارد. انگار زلزله آمده بود. خاک رملي بود و با هر شليک انگار خاکستر داغ روي بدنم مي پاشيدند.
تهديد مي کردند که اگر با ما همکاري نکني مي کشيمت.
مي گفتند چرا اين طور حرف مي زني. حتي به راه رفتنم هم گير مي دادند. مي گفتند چرا اين طور با غرور راه مي روي. حرکات من طوري بود که انگار اينها اسير من هستند.
بعد از ماجراي بستنم به کاتيوشا ما را بردند داخل خرمشهر. شهر وضعيت عجيبي داشت. مثل مور و ملخ کماندو در شهر بود. تانک ها صد تا، صد تا کنار هم رديف بودند. ديگر جا نبود. تانک ها کاملاً نو بودند. هنوز شني هايشان توي گريس بود. وقتي آدم اين امکانات و نيروها را مي ديد پيش خودش فکر مي کرد يعني واقعاً ايران مي تواند خرمشهر را پس بگيرد؟!چطور؟!
مقر فرماندهي عراقي ها چند طبقه زير زمين بود که بعدها فهميدم ساختمان فرمانداري شهر بوده است. با آسانسور رفتيم پايين و وارد يک سالن شديم. ميز بزرگي داخل سالن بود و فرماندهان دور ميز نشسته بودند و يک ژنرال عراقي با ترکه نازک و بلندي که دستش بود داشت روي نقشه براي آنها توضيح مي داد. کلاه کماندويي اش را هم تا کرده بود و گذاشته بود روي شانه اش، زير جاي سردوشي. همه شان هم سيگار مي کشيدند. آنوقت نمي دانستم اين ژنرال کيست ولي مشخص بود که بايد خيلي بلندپايه باشد چون خيلي از او مي ترسيدند و جو خاصي آنجا حاکم بود. از لباس ها و درجه هايش هم
مي شد فهميد خيلي کله گنده است.
¤ در مواجهه با آنها چه حالي پيدا کرديد؟ نترسيديد؟
- ما از جانمان قطع اميد کرده بوديم. با خودم مي گفتم اينها که ما را مي کشند پس لااقل يک کاري بکنيم که ارزشش را داشته باشد.
من وارد سالن شدم و ژنرال عراقي تا چشمش به من افتاد شروع کرد به خنديدن. قاه قاه مي خنديد. بقيه از ترسشان ساکت بودند. او پنج دقيقه خنديد تا بقيه هم ترسشان ريخت و با او همراهي کردند و شروع کردند قهقهه زدن. خنده هاي شيطاني و بلند.
ژنرال آمد جلو به سربازهايي که مرا آورده بودند چيزي گفت. سربازها سريع مرا بردند به اتاق بغلي. آنجا سر و صورتم را شستند و خشک کردند. خيلي کثيف و خاکي شده بودم. دقيقاً بعد از ماجراي بستن به کاتيوشا من را آورده بودند آنجا. از طريق مترجم فهميدم ژنرال گفته اين چه سر و وضعي داره؟ حالم به هم خورد! ببريد تميزش کنيد.
خلاصه سر و کله ما را خشک کردند و دوباره برگرداندند. ژنرال شروع کرد به خندين و حرف زدن. گفت؛ مهدي! تو با اين قدت نترسيدي آمدي با ما، با ارتش عراق بجنگي؟ کلي هم صفت درباره بزرگي و شجاعت ارتش عراق رديف کرد. ژست مغرورانه اي هم گرفته بود. هيکلش هم که چندين برابر من بود.
من هم با خونسردي گفتم نه! تو اسلحه داري و شليک مي کني، من هم اسلحه دارم و شليک مي کنم. تازه تو هيکلت بزرگ است و زودتر تير مي خوري اما من چون کوچک هستم نمي توانيد مرا بزنيد!
اينها را که گفتم مترجم دست و پايش مي لرزيد و نمي دانست چطور به ژنرال بگويد. با هزار و يک بدبختي و لکنت زبان ترجمه کرد. وقتي ژنرال جواب مرا فهميد خشکش زد. نمي دانست چه کند. زل زده بود به من و فقط نگاهم مي کرد. چند لحظه بعد يک چيزي به عربي گفت و تا اين را گفت سربازها به سرعت مرا از اتاق کشيدند بيرون. معلوم بود خيلي عصباني شده است. مترجم گفت مهدي بيچاره شدي. مي داني اين کي بود؟ عدنان خيرالله! تو چرا اينطوري با او حرف زدي؟ من گفتم الان مي زند تو را مي کشد.
مترجم خيلي ترسيده بود. عدنان خيرالله هم که مي دانيد تقريباً بعد از صدام همه کاره جنگ بود و پسر دايي اش هم بود.
خلاصه اينها بلايي نبود که سر ما نياورند اما بالاخره قطع اميد کردند و فهميدند ما اهل همکاري با اينها نيستيم.
تا اينکه قبل بردن به اردگاه قرار شد من را ببرند بازجويي. سربازي که مرا مي برد اتاق بازجويي فارسي بلد بود. گفت مهدي حواست را جمع کن. اينها راحت آدم مي کشند. مواظب خودت باش. آدم خوبي بود و مي خواست مثلاً هواي مرا داشته باشد.
رفتيم وارد اتاق شديم. بازجوي بعثي قيافه خيلي خشن داشت. چند تا کاغذ گذاشت جلوي من و گفت من هيچ اطلاعاتي از تو
نمي خواهم. فقط چند تا فحش به رهبرتان بده و برو. مترجم همان سرباز بود. گفت مهدي يک فحش بده تا برويم. من پيش خودم خدايا چه کنم. اينها چه چيزي از من مي خواهند. گفتم نه. شروع کرد به داد و بيداد کردن. يک چوبي هم داشت و چند تايي توي سر و کله ما زد. اولش مقاومت من را خيلي جدي نگرفته بود. اما کم کم عصباني شد. مترجم هم دائم مي گفت يک چيزي بگو و برو.
من مگر غيرتم اجازه مي داد که به رهبرم فحش بدهم. از بازجو اصرار و از ما انکار. بلند شد و با چوب افتاد به جان من. فقط هم به گردن و سرم مي زد. ديگر خيلي عصباني شده بود. به سرباز گفت اين را روي دستت بلند کن و بکوب به زمين! سرباز هم چاره نداشت. مرا بلند مي کرد و مي زد زمين. بازجو هم هي مي گفت فحش بده!
خون جلوي چشمش را گرفته بود و آماده کشتن من بود. يک علتش هم اين بود که جلوي سرباز خيط شده بود و از پس يک بچه نمي توانست بربيايد. به قول معروف کم آورده بود. فقط مي خواست يک فحش از من بشنود. خيلي مرا زد. کار به جاهاي باريک کشيد و کلتش را درآورد و شروع کرد به خدا قسم خوردن که اگر فحش ندهي تو را مي کشم. من باز هم چيزي نگفتم. شروع کرد با طپانچه کلت زدن به سر و صورت من. فرياد مي زد که زود باش فحش بده و من هم مي گفتم نه. دفعه آخر با تمام زورش کلت را کوبيد به سرم. بعد هم کلتش را مسلح کرد و گذاشت روي شقيقه ام. به سرباز گفت؛ بهش بگو يا فحش بدهد يا اشهدش را بخواند.
من هم شروع کردم به خواندن اشهدم. ديد فايده ندارد. دوباره با چوبش مرا زد و يک بار ديگر هم به سرباز دستور داد مرا پرت کند. بعد کلتش را غلاف کرد و به سرباز گفت ببرش بيرون.
سرباز مرا برد بيرون. خيلي تعجب کرده بود. شروع کرد با من حرف زدن. از مقاومت من خوشش آمده بود. از آن طرف هم
مي گفت تو چکار کردي. اگر تو را مي کشت هيچ اتفاقي نمي افتاد و آب از آب تکان نمي خورد. البته من همان وقت هم مي دانستم که در اسلام تقيه داريم و براي حفظ جان حتي آدم مي تواند دينش را انکار کند ولي نمي دانم چه احساسي در من بود که مي گفت مقاومت کن. دلم مي خواست حسرت اين را که به رهبرم توهين کنم، به دلشان بگذارم. معتقد بودم حتي اگر بميرم هم ارزشش را دارد. البته بازي کردن با جان بود و اگر مي کشتند هم مي کشتند. نه اسم ما جايي ثبت شده بود و نه صليب ما را ديده بود. اعتقادم مي گفت اينجا جاي تقيه نيست و بايد ايستاد و غرور دشمن را خرد کرد.
منبع : کيهان