هميشه نگران حاج يدالله بودم. در مدتى که از او جدا مى شدم نگران بودم که نکند اتفاقى برايش بيفتد.براى کارى به عقب رفته بودم و برايش پيغامى داشتم که براى جلسه بايد به عقب برگردد.
وقتى به خط رسيدم پيش حاج يدالله رفتم و گفتم: «حاج على گفت عقب جلسه است حتما بايد بيايى» حاجى گفت:« ....با اين جلسه ها کارى درست نمى شود. »
فرداى آن روز نزديک ظهربود. منطقه آرام شده بود و قرار بود گردانها جابه جا شوند. حاجى گفت: «على ماشين را روشن کن برويم. » باور نمى کردم خدا را شکر کردم که بالاخره تصميم گرفت عقب برگردد. دل توى دلم نبود مى ترسيدم در همين چند لحظه اتفاقى بيفتد. گفتم: «حاجى ماشين بد جايى است بيا برويم ، گلوله هاى خمپاره و توپ مرتب به زمين مى خوردند. »حاج کلهر آمد و سوار ماشين شد و حرکت کرديم. هنوز دور نشده بوديم که ناگهان احساس کردم ماشين از زمين کنده شد. دود و آتش همه جا را گرفته بود. ناگهان ديدم حاجى آرام روى زانوى من افتاده. دست و پاى خود را گم کردم. نگاهى به پشت سرم انداختم چند بسيجى شهيد شده بودند. دنبال راهى مى گشتم که حاجى را به عقب منتقل کنم.ماشينى آمد و حاجى را سوار کرديم. نمى دانستيم شهيد شده است يا مجروح است. ماشين که حرکت کرد ديدم نفس مى کشد. از خوشحالى نمى توانستم چه کنم. به بهدارى رسيديم حاجى را به داخل بردند. لحظاتى بعد چند نفر آمدند خبر شهادت او را به من دادند،آنها هم گريه مى کردند. تازه آن موقع فهميدم که حاج کلهر شهيد شده است. روح بلند او ميهمان ملائک شده بود و ما مبهوت مانده بوديم.
منبع: ويژه نامه سروقامتان روزنامه جوان