| اذان صبح(تهران) | 5:14 |
| اذان ظهر(تهران) | 13:2 |
| اذان مغرب(تهران) | 19:41 |
16 شهریور 1389
7 September 2010
|
|
|
|
کاربران حاضر:0
مهمان:6
بازدید امروز:195
کل بازدیدها:117582












|
با کاروان بي رقيه
باور کن گُلم! من همان زينبم؛ همان زينبي که هر روز، زير آفتاب نگاه تو گرم ميشد، همان زينبي که از طنين صداي تو جان ميگرفت، همان زينبي که روزش را با زيارت تو آغاز ميکرد و شبش را با چراغ ياد تو به پايان ميبرد. باور کن همان زينب، همان خواهر، چهل روز است تو را نديده است. بلند شو برادر گلم! چرا جوابم را نميدهي؟ تو که هميشه به احترام حضورم ميايستادي؛ حالا چه شده که حتي جوابم را نميدهي؟ آه، چه توقعي دارد زينب از تو! آخر تو که... . باشد! حالا که تو نميتواني، من برايت همه چيز را ميگويم، آن روزِ غمگين کودکيمان که يادت هست؟! همان روزِ آتش و در و... آري! ميدانم؛ حتي حالا هم طاقت شنيدنش را نداري. برايت بگويم؛ کودکان تو آواره بيابانهاي بيچراغ شدند؛ يکي دو ستاره، خاموش شد تا صبح. چه کشيديم برادر! فقط ياد و ذکر خدا و تو و پدر و مادر و جدمان، قوت دلمان شده بود؛ وگرنه قصه به اينجا نميرسيد. در راه، هر جا که شد، چراغ ياد تو را روشن کرديم. چه که بر سر آل اميه نياورديم؛ کوفه ميلرزيد از طنين صدايمان. هر اشکمان را بر چله کمان نشانده بوديم و قلب خوابآلودگان را نشانه رفته بوديم؛ اما امان از شام! تاريکي شام، بر روشنايي کلام ما پيشي ميگرفت؛ اما ستاره سه ساله تو، آنجا را هم روشن کرد. چه بگويم براي تو که از همه چيز باخبري؟! در اين چهل روز، يک لحظه نوازش صداي تو، گوشم را تنها نگذاشت. هر چه را بايد ميگفتم، به زبانم جاري ميشد. هميشه گرماي دستان حمايتت را روي شانههايم حس ميکردم. يک آن، خودم را بيتو نديدم؛ اما چه کنم که تو خواسته بودي هر لحظه نبودنت را به ياد ديگران بيندازم و بيدارشان کنم. هر چه بود اين چهل روز گذشت و من دوباره به ديدار تو آمدم. حالا نميخواهي براي ديدن خواهرت، از جاي برخيزي؟ با کاروان بيرقيه منبع :تبيان
|