صفحه اصلي
تاريخچه
همسنگر
اخبار
نانوشته ها
یادواره
ستون آزاد
گاهشمار
جستجو
درباره ما
تماس با ما
پيوندها
عضویت در خبرنامه
شهيد
آزاده
جانباز
رزمنده
مفقود الاثر

پوسته
نام کاربری
کلمه عبور

« ورود »     « عضویت »
« بازیابی کلمه عبور »


اذان صبح(تهران)5:14
اذان ظهر(تهران)13:2
اذان مغرب(تهران)19:41
16 شهریور 1389
7 September 2010


کاربران حاضر:0
مهمان:9
بازدید امروز:204
کل بازدیدها:117591




























ستون آزاد




ناگفته هاي والفجر هشت ،گفت و گو با نادر اديبي

همانطورکه فرموديد نقش لشکر سيدالشهدا در عمليات والفجر 8 بسيار مهم بود کمي از چگونگياين عمليات و حضور اين لشکر و نيروهاي غرب تهران در آن بفرماييد.
-
لشکرسيدالشهدا در عمليات والفجر 8 در دو محور عمليات کرد همانطور که مي دانيد منطقهاصلي عمليات والفجر 8 در فاو و در دهانه اروند در راس البيشه و درداخل خاک عراققرار داشت.
طراحان اين عمليات براي بالابردن ضريب موفقيت اين عمليات تکهاي پشتيباني و يا اصطلاحاً تکفريب را در چند منطقه و از جمله منطقه عمومي خرمشهر در جزيره ام الرصاص انجام دادندکه عراق تصور کند که ما قرار است از خرمشهر و جزيره ام الرصاصکه روبروي گمرک قرارداشت حمله کنيم.
سهيگان در آنجا قرار داشتند که عبارتند از تيپ 18 الغدير، تيپ 21 امام رضا(ع) و لشکر10 سيدالشهدا(ع) که از چند ماه قبل شناسايي خود را شروع کرده بودند.
باتوجه به اينکه اروند از مشکل ترين مناطق آبي براي عمليات است و کساني که ميخواستند عمليات کنند در غواصي حرفه اي نبودند و با سختي هاي فراوان ولي دقت زياديکار شناسايي اين عمليات انجام شد به طوري که دانه به دانه سنگرهاي عراقي ها را ميشناختيم و از موانع، عمق آن و حتي پشت خطوط منسجم عراق مطلع بوديم.
طرحريزي اين عمليات از نوادر طرح ريزي در دفاع مقدس است و با سختي زيادي که داشت درروز اول اين عمليات در 19 بهمن سال 64 ، توانست جزيره ام الرصاصرا تصرف بکند وضربه اي به عراق بزند و تصور عراق بر اين بود که با توجه اين منطقه به نزديکي بهبصره از مناطق مهم عملياتي ما بشمار برود به همين دليل موانع زيادي را براي آندرنظرگرفته بود که در نهايت لشکر سيدالشهدا با عبور از موانع سنگين خصوصا اروند وموانع فيزيکي و مصنوعي توانست اين جزيره را تصرف کند. بعد از اين تصرف لشکر سيدالشهدا به سرعت وارد منطقه عملياتي فاو شد. خطوط اوليه فاو فتح شده بود و سپاهتوانسته بود با تک فريب و پشتيباني در ام الرصاصفاو را آسان تر تصرف کند. لشکرسيدالشهدا پس از ورود به فاو در جاده فاو - ام القصر و در نزديکي کارخانه نمک خطداشت و چندين عمليات کرد و سپس به جاده فاو - ام البهار منتقل شد و تا پايان تثبيتاين عمليات در اين جزيره حضور داشت.

شماکجا بوديد و چه خاطراتي داريد؟
-
مندر اطلاعات عمليات لشکر سيد الشهدا بودم، در جزيره ام الرصاص بعد از اينکه شناساييها شروع شد؛ موضوع حفاظت از عمليات بسيار جدي پيگيري مي شد، يادم هست اولينيگانهايي که از اروند عبور کردند و شناسايي داشتند، ما بوديم که چند ماه قبل ازعمليات والفجر 8 اين کار را انجام داديم.

چطورشد که شما به عنوان پيشگامان عمليات فريب انتخاب شديد؟
-
مااصلا غواص حرفه اي نبوديم و روز اولي که شهيد حاج غلام کيانپور که جانشين اطلاعاتلشکر بود بنده را در جزيره مجنون در حال شناسايي ديد در حالي بود که فقط تعداد کمياز نيروها را برده بودند جزيره ام الرصاصو ما چزء آنها نبوديم، ما به سرپرستيابوعمار و جانشيني بنده به جزيره مجنون براي شناسايي اعزام شده بوديم.
بعداز دو هفته که آن شهيد بزرگوار آمد به ما سر بزند در جزيره مجنون به حاج غلام گفتمکه اينجا عمليات نيست!
گفت:نه و از من اصرار و از او انکار!
بالاخرهبعد از اين مدتي که در جنگ بوديم اينکه تصور مي کرديم سپاه به دنبال چه هدفي درجنگ است مي فهميديم که عمليات را قاعدتا در کدام منطقه دنبال مي کند ولي او هرچهما گفتيم نپديرفت و خيلي جدي توضيح داد که همين جا عمليات است و اين هم از تلاشهايسپاه بود که براي حفاظت از منطقه مي کرد تا کسي در گامهاي اول متوجه نشود کهعمليات در کجا انجام مي شود
اماخب با نزديک شدن به زمان عمليات و با بيشتر شدن حضور نيروها اين امر يک بروزبيروني داشت ولي در ماههاي اول نه.
دستآخر از من پرسيد که فکر مي کني عمليات کجا باشد که گفتم عمليات سمت خرمشهر وآبادان است و اينجا نمي تواند عمليات باشد
بعداز ظهر که مي خواست از منطقه برود به من گفت مرخصي نمي خواهي بروي؟ که گفتم؛ نه منکاري ندارم که بروم! ولي خيلي اصرار کرد که من تنها هستم و تو هم با من بيا برويمبالاخره اصرار زياد او کمي جنبه دستوري گرفت و سوار تويوتا شديم و آمديم پادگاندوکوهه و از آنجا که سوار ماشين شديم رفت به سمت اهواز، من متعجبانه از او پرسيدمکجا مي روي؟
گفت:از مرخصي خبري نيست مي رويم سمت خرمشهر همانطور که خودت گفتي عمليات قرار است کهآنجا انجام شود و به اين صورت ما به ام الرصاص رفتيم.

وضعيتدر ام الرصاص چطور بود ؟
-
روزاولي که رسيديم به خرمشهر در اردوگاه آموزشي واحد اطلاعات که در نزديکي کارون درکارخانه صابون سازي درست شده بود - البته اين کارحانه تخريب شده بود لنجي هم درکنار آن وجود داشت - در آنجا لباس غواصي تن ما کردند و ما را انداختند به آب. عرضکارون را هم طناب بسته بودند و ما آن جا فين مي زديم(فين همان کفشهاي غواصي بود کهشبيه پاي اردک است)
ماشب اول غواصي کرديم به اين صورت که با توجه به وزنمان کمربندهاي سربي مي بستيم کهتا گردن درون آب باشيم و غواصي در سطح را تمرين مي کرديم.
روزدومي که مارسيده بوديم به منطقه؛ حاج غلام به من گفت برو نسبت به خط توجيه شو! بههمين دليل به لب نهر عرايض رفتيم و در کاخي قديمي که به نام شيخ خزعل بود اين کاخمتعلق به شخصي است که در تاريخ ما وي را از شيوخ خوزستان معرفي کرده اند. اين کاخشده بود ديدگاه ما که دقيقا رويروي عراقي ها بود. ما در طبقه دوم آن سوراخي راايجاد کرده بوديم و با دوربين منطقه را ديده باني مي کرديم .
پساز ديدن منطقه، همان شب هم حاج غلام بنده و يک نفر ديگر را براي شناسايي راهي کرد.

يعني با همان يک روز تمرين غواصي کردن وارد عمليات شناسايي شديد؟
-
درحقيقت ما در کارون يک شب کار غواصي را تمرين مي کرديم و شب بعدش مي رفتيم کار عملييعني کار عملي و آموزش ما توأمان شده بود البته ما تجربه شناسايي را داشتيم ولياروند فرق داشت يعني ما اگر در کارون 2 ماه هم کار آموزشي مي کرديم نمي توانستيماروند را بشناسيم چون آب اروند و کارون با هم از زمين تا آسمان فرق دارد و جزر ومد دارد و جزر و مد اروند بسيار فوق العاده است و اينکه مي گويند سرعت آب آن 70کيلومتر است واقعا همينطور است ما در اروند در روز هاي اول فقط در مد کامل برايشناسايي مي رفتيم . تيمي از بچه هاي اطلاعات با محاسبات علمي جزر و مد را ميگرفتند و به ما مي دادند که فواصل زماني و مقدار آن را مشخص مي کردند منتها چون ماتجربه اي نداشتيم وقتي آب بالا مي آمد مي رفتيم .

شناسايي‌ها به چه صورتي بود؟
-
مادر خط مقدم در يک روستاي خالي از سکنه که به دليل آتش دشمن و در گيري ها ساکنانشکوچ کرده بودند يکي از ساختمانها را با تيرآهن و پليت و گوني هاي شن دو سقفه کردهبوديم و با چند نفر از بچه هاي ديگر اطلاعات داخل آن بوديم.
آباروند به شدت سرد بود زيرا اوج شناسايي ما در زمستان بود از حدود اوايل آذر باسرماي وحشتناک جنوب شناسايي را شروع کرده بوديم و پس از گذشتن از اروند با آنمشکلاتي که داشت تازه به ساحل عراقي ها مي رسيديم که تا سنگر عراقي ها فقط 15 مترفاصله بود که اين فاصله هم با موانع پوشيده شده بود مثل سيم خاردارهاي حلقوي توپيسه رديفه روي هم و هشت پر و يا خورشيدي ها که با ميلگرد درست مي شود و ارتفاع تاآن حدود 6 متر هم مي رسيد.
مابراي اينکه بچه هاي تخريب ما بدانند که قطر اين ميلگردها و ارتفاع آن چقدر است يکياز شبهاي شناسايي با شهيد علي خليلي يکي از اين ميلگردها که بر روي زمين افتادهبود را با خودمان آورديم و واقعا مصيبت کشيديم چون سنگين بود و ما را به عمق ميبرد و بايد تلاش مي کرديم تا دوباره به سطح برسيم.

فقط همين موانع وجود داشت؟
-
مااز موانع عراقي ها که عبور مي کرديم تازه به سنگرهاي
عراقيها مي رسيديم و حالا با يک مشکل ديگر روبرو بوديم که آن فاصله بين سنگر عراقي هابود اين فاصله ها حداکثر 5 متر بود و اگر بخواهم دقيق تر بگويم ما در بين سنگرهاييحرکت مي کرديم که به راحتي صداي صحبت کردن عراقي ها را مي شنيديم و سيگار روشنشانسبب مي شد که چهره هاي آنان را هم بتوانيم ببينيم اما بايد از اين موانع عبور ميکرديم تا ببينيم پشت خط عراقيها چه خبر است.

چندبار اينطوري به شناسايي رفتيد؟
-
عددآن يادم نيست ولي در طول اين دوماه تقريبا يک شب در ميان به شناسايي مي رفتيم و درشبهاي نزديک عمليات هم که مسئول دسته ها و گروهان هاي غواص را مي خواستيم ببريمهرشب مي رفتيم چون فرمانده گروهان و فرمانده دسته بايد مي رفتند و توجيه مي شدندتا براي آوردن نيروها مشکلي نداشته باشند.

چهمشکلات ديگري وجود داشت؟
-
خيليسخت بود نيروهايي که در خط پدافند بودند بچه هاي ارتش بودند که نمي خواستيم بهآنها بگوييم که ما براي شناسايي مي رويم لذا دزدکي مي رفتيم به طوري که به عنوانمثال اگر ما مي خواستيم امشب براي شناسايي برويم ، تيم ديگري که نوبتش نبود مي آمدکنار نگهبانان ارتش مي نشست و سر اينها را گرم مي کرد و در برخي موارد که نيروهايما زورشان به نگهبانان ارتش نمي رسيد و نمي توانستند قانعش کند که تيراندازي نکندناگهان در خط عراقي ها مي ديديم يک آرپي جي آمد سمت عراقي ها. يعني احتمال اينکهما از سمت خودي هم مورد هدف قرار بگيريم زياد بود.

گفتيدکه در زمستان بود ، با مشکل سرماي جنوب چطور کنار مي آمديد ؟
-
مابعد از شناسايي مي آمديم مي نشستيم در آب تا دوباره آب مد شود اين سرمايي که وجودداشت بدن را به لرزه در مي آورد و با سرد شدن هوا کم کم ديگر بدن و پاي ما نميلرزيد و به شدت حرکت مي کرد و به تشنج مي رسيد
اماشيرين است که بگويم در يکي از اين شبها در سرماي شديدي که وجود داشت با يکي ازدوستان به نام يوسفي که الان هم هست نشسته بوديم که ديدم صداي خر و پف مي آيد وقتينگاه کردم ديدم اين بغل دستي ما خواب است اين درحالي بود که عراقي ها 15 متري مانشسته اند و سرما هم بيداد مي کرد او را بيدار کردم و با هم شروع کرديم به خنديدن.

شبعمليات چطور بود؟
-
درشب عمليات من بايد يک دسته را با خودم مي بردم که اين دسته شامل تخريب چي هاغواصان و چند نفر ديگر بود که بارندگي شد و باد شديدي مي وزيد ما کلاهي درست کردهبوديم از گوني بعد به اندازه سر و گردن آن را بريده بوديم که سر هايمان در آبسياهي نزند چون ما تجربه کرده بوديم که سياهي خودش را در حرکت نشان مي دهد و همهبچه ها گوني سرشان بود و گوني روي سر من يک نخش درآمده بود و با رفتن به داخل چشمو دهان اذيت مي کرد ما هم که يک دستمان به بچه ها بود و دست ديگرمان هم اسلحه مانرا داشتيم و نمي توانستيم آن را بچينيم.
ازموارد جالبي که از آن لحظات يادم هست اين بود که قبل از ورود به آب يک نفر آمد وگفت من تخريب چي اين دسته هستم و پشت سر شما مي آيم و اگر اتفاقي برايم افتاد وشهيد يا زخمي شدم داداش من انتهاي ستون هست او هم تخريب چي است از او استفاده کنيدو نگفت مواظب داداش من باشيد گفت اگر براي من اتفاقي افتاد او هست و اين يک جوان17 يا 18 ساله بود.
وقتيساعت 9 شب ما وارد آب شديم تا 12 به عراق حمله کنيم، آب جزر شده بود و شدت داشت وعليرغم اينکه ما بارها به شناسايي رفته بوديم دستهايمان را به هم داده بوديم که ازهم جدا نشويم و علامتمان هم فشار دادن شست بر روي دست بغلي بود، آب به قدري شدتداشت که من براي فهماندن اينکه دست هم ديگر را ول نکنيم به قدري اين انگشت را فشارداده بودم که در نرمي گوشت بغل انگشت شست نفر پشت سرم فرو رفت. اين تيمي که مابوديم به سلامت رسيدند ولي تيم هاي ديگري بودند که موجهاي شديد اروند که به وسط آنتيم مي زد، با جداشدن دستها آنها را آب مي برد.
بهساحل عراقي ها که رسيديم فين ها را درآورديم و پرت کرديم، غواص بدون فين نمي توانددر آب پا بزند اين کار يعني ديگر برگشت نداريم و ما چهار دست و پا آمديم سرراهکاري که به دليل شدت آب از آن دور شده بوديم.
بادرست شدن حلقه هاي انفجاري توسط بچه هاي تخريب و برداشتن موانع به خط زديم و باياري خدا و همت بچه ها تلفات خيلي زيادي از عراقي ها گرفتيم

چطوربا اين تعداد نيرو تلفات زيادي را گرفتيد؟
-
يادمهست با آقاي زعيم زاده که از جانبازان و فرماندهان دفاع مقدس است و چند نفر ازدوستان ديگر تصميم گرفتيم نقشه اي را پياده کنيم. يک ديواره گلي در ساحل بود وديديم به طور عادي زورمان به عراقي ها نمي رسد چون تعدادشان خيلي بيشتر از مابودبه همين دليل به همرزم عرب زبانمان که عماد نام داشت و الان در عراق است گفتيمکه ما مي رويم روي اين ديوار گلي و چند تا هم در داخل کانال پنهان مي شوند تو همگولشان بزن آنها را از سنگرها بيرون بکش و او موافقت کرد و به عربي فرياد مي زد کهبياييد بيرون، ايراني ها را زديم و خلاصه کلي شلوغ کرد و آنها را تحريک کرد وعراقي ريختند از سنگر ها بيرون که ديديم خيلي هستند و ما با آتش سنگيني که ريختيمسرشان تلفات زيادي گرفتيم.

بعداز آن چه کار کرديد؟
-
درحقيقت 300 متر راهي که تا خط بعدي بود را اصطلاحا جاي پا گرفتيم سرپل از ساحل راگرفتيم و سنگرها را اشغال کرديم و به سرعت عراقي ها را بمب ناپالمي که عراقيکارگذاشته بودند را خنثي کرديم که فقط يکي از آنها منفجر شد و آتش بسيار زيادي ازاز سطح آب به هوا مي زد و سپس با بيسيم و چراغ قوه علامت داديم به بچه ها در آنطرف نهر عرايض که گردانهاي پياده ما با قايق وارد جزيره شوند و گردانهايي مانندحضرت علي اکبر، المهدي، علي اصغر، قمر بني هاشم به اضافه تيپ امام رضا و الغدير کهجزيره را گرفتند و اين عمليات، عمليات موفقي بود.
¤
تلخترين و شيرين ترين خاطره تان از دفاع مقدس؟
-
شيرينترين خاطره مربوط به دوستي هاي ما با بچه ها بود. امام به ما ياد داده بود کهتکليف شما را سيدالشهدا مشخص کرده و ما براي تکليف مي جنگيديم و پيروزي شرط نيستاين در جبهه جا افتاده بود اما تلخ ترين لحظات قبل از رفتن به آب شب عمليات والفجر8 بود که فکر اينکه فردا چه کساني در بين ما نخواهند بود خيلي آزارم مي داد.


منبع : کيهان